درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
چهارده خورشید و یک آفتاب(٧)
زندگی دنیا(٥)
حسین (ع)(٤)
مرگ(۳)
مهندسی عمران(۳)
سربازی(۳)
امام علی (ع)(۳)
ولادت(۳)
حضرت زهرا (س)(٢)
مشگین شهر(٢)
روزگار(٢)
شیعه(٢)
امام زمان (عج)(٢)
لیسانس(٢)
هیأت(٢)
مشهد الرضا(٢)
ناجا(٢)
بوئینگ(۱)
غدیر خم(۱)
تعلل(۱)
طناب دار(۱)
مناجات شعبانیه(۱)
شهدا(۱)
کویر(۱)
سریزد(۱)
حسین قدیانی(۱)
کربلا(۱)
فاضل نظری(۱)
نفس(۱)
رمضان(۱)
مجلس(۱)
ازدواج(۱)
دنیا(۱)
فرصت(۱)
اردبیل(۱)
مسجد(۱)
عاشورا(۱)
اشک(۱)
افطار(۱)
بسیج(۱)
رهبری(۱)
روزه(۱)
ابر(۱)
انار(۱)
امام جواد (ع)(۱)
شهردار(۱)
نماز اول وقت(۱)
آیت الله خامنه ای(۱)
روضه(۱)
محرم الحرام(۱)
اغتشاش(۱)
آرشیو
خرداد ٩٠
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
لینک دوستان
نوستالوژی
... کاشف ...
شکسته بال
درد های خاکستری
روستای تاریخی سریزد
انجمن داستانی چوک
آزاده از کلبه ویوارا
سینا گرافیک
بستنی داغ
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

شاید تا بحال به خود نیاندیشیده ایید ... شاید
خود را شناخته ایم ؟
به کجا روانیم و این مسیر که از کجا شروعش را نمی دانیم به کجا می رسد؟
تو تاکسی نشسته بودم و دیدم پیرمردی ریسک بزرگی میکنه و تو سایه ی پل عابر می خواد از عرض خیابون رد بشه، گفتم چه پایان تلخی می تونه داشته یاشه این مسیر زنده بودنش ...
یاد فیلم The Evening Sun افتادم که پیرمردی از خانه سالمندان فرار می کنه و به خونه بر می گرده ولی هیچ کسی نیست .... زنش مرده و پسرش خونه را اجاره داده و نهایت فیلم پیر مرد کل وسایلی که کلی از خاطرات زندگی رو یادآور می شد رو یه جا سپرد به دست شعله های آتیش و نزدیک بود خودش رو هم بسوزونه که اگر هم می سوخت واسش فرقی نداشت...
*** یه سری از وسایل رو که به اسم یادگاری نگه داشته بودم رو ریختم بیرووون، و منتظرم تا خورشید دم غروب من هم بیاد...***
...سلام
فرصت قلیل است و این دل بسی حرف در دل دارد و فریادی که گمان نکم که فرصتی برای برآوردنش باشد و یا اگر بود کووووووووو گوش شنوا
اول کار : راضیم به رضای حضرت دوست که هرچه دارم از اوست/
دوم: روز سوم از دوران خدمت مقدس سربازیم در کلان+تری ١۴٧ گل+برگ تهرانپارس هم تموم شد و نگو که تعریف کنم چه بر سرم آمد که این قصه سری بس دراز دارد و مجال نیست.( مرخصی ساعتیم رو به پایان...)
همین رو بگم ، روز اول همه کاری رو که توی یه کلانتری باید انجام بشه به ما سپردن از ابلاغ احضاریه با شاکی تا بالا سر جن_آزه واسیدن + کار دفتری و ثبت سوابق
...می خواهم سری به پوتین هایم بزنم و ناراحتی یک هفته سراغشان نگرفتنم را از دلشان بیرون بیاورم.
مگر کاری دیگر می توانم بکنم ،قرار است اینها قریب به 15 ماه یار و همراه من باشند و قدمهایم را بشمارند ... چپ،راست،چپ، راست و...
از لنگه ی سمت چپ بیشتر دلجویی می کنم چون قرار است در امر پاکوبیدنهای من در برابر ارشدهایم همراهیم کند.
دنبال فرچه و قوطی واکسم میگردم و نمی دانم آخرین بار در کدام گوشه ای پرتاب شدند؛ آخرین باری هم که این بیچاره ها رنگ واکس را به خود دیدند شاید روز 29 مهر بود که با خیال واهی ترخیص فرچه ای قرضی را بهشان سابیدم، امام الان با قدری اضطراب منتظر فردا هستم...
فردایی که قرار است تقدیر نوشته شده ام، لحظات ماه های زیبای عمر جوانی ام رو رقم بزند.
همه چیز باید مرتب باشد. خط اتوی لباسهای زوار در رفته ام خیار پوست می کنند و برق پوتینهایم چشم گیر، وضع ظاهری میزون و بالاخره همه چی مرتبه ...
امیدوارم فردا واسم روز خوبی باشه باید برم تهران خودمو به فرماندهی انتظامی تهران بزرگ معرفی کنم واسه تقسیمات درون شهری...
...
سلام،
من هم گرفتار یه تقدیر ناخواسته شدم ، تقدیری که همیشه باعث و بانی ش رو نفرین می کنم ، رضا خان رو ، آخه مردک این چی بود که آوردی تو ایران
الان هم با گذشت چند سال و اندی بیشتر هنوز با ما مثل زندونی های اردوگاهای کار اجباری یهودی ها (که راست یا دروغ ش فرق نمی کنه) برخورد می کنن،
انگار نه انگار ما با پای خودمون اومدیم تو این خراب شده.
ورو.د خروج ها مثل صد سال پیش محدود و تصور از نظم اینه که فقط آی کیوی پشت گردن هم و از راست نظام رو بلد باشی ...
زیاد شنیدم که می گن دوران سربازی دوساله اما خاطراتش یه عمر، راسته اما چه دوسال مزخرفی، همه چیش خوبه ها ، با یه مشت جوووون با حال تو سر کله هم میزنییم، اما من دیگه تقریبا برییدم ،
همیشه حس می کردم واسه غذا طمع و مزه و نوعش واسم مهم نیست، فقط یه چیز جامد باشه که صدای این شکم رو بخابونه کافیه، اما حالا می بینم که این برنج های تایلندی پادگان چه مزخرفی های هست که این دوستان با چاشنی شاید کافور یا شاید هم نه به خورد ما می دن... یه غذایی که اگه به لطف چای شیرین یا دلستر نبود نمی دونم چطور باید باش کنار می اوومد.
البته بی انصافی هم نمی کنم برخی از غذاهاش در حد به قفقازی واسم ارزش داره، مثلا تخم مرغ آب پز و نصف سیب زمینی .
رژه و ضرب چهار و کار های نظامی ش رو تا وقتی مه به عنوان تنبیه نباشه دوس دارم و حتی با اینکه معاف از رزم گرفتم همراه دوستان می رم واسه رژه اما همون درد غذا ...
من هم رفتم سربازی ، نیرو انتطامی - مشگین شهر استان اردبیل
امام صادق (ع) فرموده اند:
اگر مردم آنچه را که در فضیلت معرفت خدا است می دانستند چشمان خود را به آنچه دشمنان از زرق و برق حیات دنیوی بهره ورند نمی گشودند و دنیای آنها در نزد آنان از آنچه در زیر پاهای خود لگد می کنند پست تر می نمود و به معرفت خداوندی مانند آن کسی که همواره در باغهای بهشت با اولیاء خدا مصاحب باشد متنعم می شدند و لذت می بردند.
پس به دنبال معرفت خدا باشیم ...
چگونه ؟
من می گم واسه شناخت هر چیزی دنبال صفات اون میریم، شناخت و معرفت پیدا کردن نسبت به خدا هم می تونه با شناخت صفات خدا که توی مناجات ها و ادعیه ذکر شده شروع بشه،
هزار صفت و خصوصیات خداوند تو صد آیه دعای جوشن کبیر ؛ صفات مطرح شده تو دعای کمیل و ...
و شعبان هم از راه رسید و من افسوس غافل گذشتن از رجب را می خورم و شادم که به ماه رسول اللهخ رسیدم که فرمود : "شعبانُ شَهری رَحِمَ اللهُ أَعانَنی عَلی شَهری" و خداوند بیامرزد کسی که مرا به ماه من اعانت کند.
مناجات شعبانیه که برای من فعلا اسمی بیش نیست و امیدوارم بتونیم مثل مقربین درگاه خداوند با شنیدن همین اسم حسرت مأنوس بودن با این مناجات رو بخوریم،
متنی رو از عارف کامل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی(ره) خوندمکه گفتن : " بر سالک است که بغض فقرات این مناجات رو در تمام سال ترک نکند و در قنوت های نماز خویش و سایر حالات سَنَیّه خود به آن با خدای خود بسیار مناجات کند و باید غاقل نباشی و در موقعی که می گویی " وَ أَنِر أَبصارَ قُلوبِنا بضِیاءِ نَظَرها الیکَ حتی تَخرقَ أَبصارُ القلوبِ حُجُبَ النُّورِ
فَتَصِلَ اِلی مَعدِنِ العَظُمةِ وَ تَصیرَ أرواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزَّ قُدسِکَ" و روشن ساز چشمهای دلهای مارا سه شعایی که با آن به تو نظر کنند تا اینکه چشمها و دلها پرده های نور را پاره کنند و به معدن عظمت واصل گردد و روانهای ما به عزّ قدس تو وابسته گردد.
مناجات شعبانیه باصدای استاد منصوری
یادداشت رهبر معظم انقلاب درباره مناجات شعبانیه
تصویر بزرگ تسبح
و من میروم در آغوش باز این دنیا تا غرق شوم در بازی های کودکانه اش،
شروع یک روزمرگی ، مرگ بار...
و چقدر از تکرار یک خرق عادت متنفرم...
و دیگر دست به سوی کوله بار آرزوهایم دراز نخواهم کرد و حتی نیم نگاهی به آن همه زرق و برق دنیایشان نخواهم انداخت و دنیا را مسخر فکر و ذهن خود می کنم ...
و شروع شد این بازی از کنون نه!! عمریست که ما را بازی داده است این دنیا با همه ی تیره گی هایش آب و رنگ مجازی اش را به کام ما چنان چشانده است که حتی دیگر این چشمها باور تیره گی روزگار را باور نمی کنند ...
...
حسین قدیانی: در عالم، اسراری هست که جز به بهای «خون دل» فاش نمیشود؛... راستی! چه گفتی مولای ما در حرم امام به امام. کاش ما را به سینه پر از سکینهات راهی بود. آه که صد سینه سخن برده بودی نزد روحالله. 20 سال است که بعد از خمینی بار رهبری این انقلاب بر دوش شماست. این 20 سال برای ما مثل یک چشم بر هم زدن گذشت و برای شما ای مولای ما، 20 سال طول کشید و این سرگذشت چه سخت گذشت. الا یا ایهاالساقی که هر دو دستت مست حسین بود، تحمل سختیهای عشق را چه خوب به مولای جانباز ما دادهای. این صبر و این بصیرت مولای ما مدیون عنایت دو دست بریده توست. دعای مادرت «امالبنین» بدرقه راه انقلاب ماست: «یا لیت شعری اکما اخبروا، بان عباسا قطیع الیمین. » در «ناحیه علقمه» ما هر روز باید «زیارت عباس» بخوانیم: «السلامعلیک ایها العبد الصالح. » این شکرانه پیروزی ماست. ما ممنون توایم اباالفضل. بوسه میزنیم بر دستان بریدهات. آستانه انقلاب ما در دستان بریده توست. در برابر لبهای تشنهات، گلوی خشکیدهات، سر تعظیم فرو میآوریم. «کل یوم تاسوعا»، «کل ارض خیمهًْالعباس»، «کل نهر علقمه». بریده باد زبانی که نخواند «سقای دشت کربلا اباالفضل». «اربعین» نزدیک است؛ ای حضرت مهتاب، در این شب تنگ و تاریک فتنه از نور بصیرتت به صورت ما هم عنایتی کن. آخر ای ماه، تو تنها قمر بنیهاشم نیستی. تو ماه بنیآدمی. سقای دشت کربلا، انقلاب ما بیمه دستان بریده توست. مولای ما اماننامه دشمن را با دستان توست که پاره میکند. 20 سال است ما هر زمان دلمان برای خمینی تنگ میشود مولایمان خامنهای را نگاه میکنیم. خامنهای، خمینی دیگر نیست؛ همان امام است؛ به صلابت امام، اما از امام مظلومتر. به تنهایی امام اما از امام تنهاتر. به غریبی امام اما از امام غریبتر. 20 سال رهبری زمان کمی نیست. 20 سال، که دشمن برای هر دقیقه بلکه هر ثانیهاش نقشه کشیده است. فتنه اخیر باورم هست به حوادث
7 ماه پیش باز نمیگردد. 20 سال است که مولای ما با تدبیر، مبدل به رویا کرده است برای دشمن، تغییر نظام ما را. مولای ما! 20سال است که ...
... مولای ما با تدبیر، مبدل به رویا کرده است برای دشمن، تغییر نظام ما را. مولای ما! 20سال است که خواب دشمن را آشفته کردهای و کارزارش را آشفته بازار. 20سال است که علمدار انقلابی، با دستانی که زخمی از خصم و نشانی از جانبازی دارد. 20سال است که چون مرد پای پیمانت با امام ایستادهای. پارهپاره کرده بودند اینها وصیتنامه شهدا را، اگر چون شمایی مولای ما نبود. اگر شما مولای ما نبودی، اینها اندیشه امام را در همان جماران حبس کرده بودند. اینها امام را برای موزه میخواستند. اینها حتی به روح امام هم «جام زهر» دادند. اینها انتقام امام را از شما میخواهند بگیرند. با اینها بود، به روح امام هم زور میگفتند و یک «صحیفه نور» دیگر برایش مینوشتند که در هر صفحهاش هزاربار «باج» داشته باشد و هزاربار «تاج». اینها دنبال «تخت» شاهند نه صندلی امام. اینها درحکایت دوری و دوستی، دلشان برای «شاه» تنگ شده اما انگار نه انگار که 20 سال است امام را ندیدهاند. اینها میخواهند در «تخت جمشید» به جای «کورش» با «اسکندر» بیعت کنند: «ای کورش، آسوده بخواب که ما حتی با اسکندر هم در پیمان «5 + مقدونیه» آشتی میکنیم». «چنگیز» هم ذاتش آدم خوبی بود. تقصیر «آرش» بود که در مناظره آن تیرها را رها کرد طرف پسر اسفندیار. «فردوسی» شاعر بود و از اصول دیپلماسی چیزی سر در نمیآورد؛ «اگر در برابر دشمن سر تعظیم فرو آوریم از آن به که خود را به کشتن دهیم!» بسی رنج بردی آقای فردوسی در این سال سی اما نه آن اندازه که مولای ما در این 20سال بعد از امام زجر کشیده است. اینها میخواهند «عجم» را به دستور زبان سفارت انگلیس زنده نگه دارند. سعدیا، «حافظ» بیبصیرت نمیرد هرگز، مرده آن است که شفاف موضعگیری کند! به جان لسانالغیب همهچیز برعکس شده. آتش فتنه حتی به دامان شعر هم سرایت کرده: آسایش 2 گیتی تفسیر این 2 حرف است؛ با دوستان، خیانت با دشمنان، مروت! آقای شاعر، «شهریار» کی گفت: «علی دیکتاتور است؛ برو ای گدای مسکین در خانه طلحه را بزن؟!» آیا مرد آن است که در کشاکش دهر، یک باجی هم به دشمن دهد؟! مگر نگفت: «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است؟!» نه، مولای ما سیدعلی، غلام نمیخواهد؛ راحت انتقاد کنید. راحت نامه بنویسید. راحت جام زهر تعارف کنید. راحت ناسزا بگویید. شعار «مرگ بر اصل ولایتفقیه» با شما، آشتی کردن با ما. هلهله کشیدن در عاشورا با شما، میانجیگری با ما. گرگ شدن با شما، خر شدن با ما. هار شدن با شما، هالو شدن با ما. خار شدن با شما، چشم شدن با ما. استخوان شدن با شما، گلو شدن با ما. بریدن با شما، بیسر شدن با ما. عایشه شدن با شما، احترام سران فتنه با ما. دیکتاتوری با شما، شنیدن شعار مرگ بر دیکتاتور با ما. راحت باشید؛ هر چقدر بیشتر فتنه کنید، نظام بیشتر برایتان محافظ میگذارد. مهد دموکراسی است اینجا. اینجا ما از آن طرف بام افتادهایم. 30سال است که در تلویزیون جمهوریاسلامی، «دیالمه» سانسور بود. 30سال است وصیتنامه یک شهید را در تلویزیون، کامل نخواندهاند. 30 سال است حضرات رنگ خون به خود ندیدهاند. آخرینبار کی و کجا بر دستان پدر یک شهید بوسه زدهاید. آنکه این عهد فراموش نکرده مولای ماست. دیروز یکی برایم کامنت گذاشته بود: «آیت که بود؟» جواب دادم:«آیت،آیتالله نبود اما آیت خدا بود. آیت، معما نبود،کلید قفل معمای امروز بود. آیت لباسشخصی بود. منافقین را خوب میشناخت. آیت 30 سال پیش پی به نفاق سران فتنه برده بود». رسانه ملی 30 سال است که آیت را به این آیتاللههای قلابی فروخته است. کجا هستی ای آیت خدا تا این روزهای ما را ببینی؟ کجایی دیالمه؟... اینجا «سیدعلی» تنهاست و اصلا ما ماندهایم که او را با که مقایسه کنیم؛ مولای ما علی نیست که قنبر بخواهد، موسی نیست که هارون بخواهد، حسین نیست که عباس بخواهد، خمینی نیست که بسیجی بخواهد. پس کیستی خامنهای که اینچنین تنهایی. اینجا برای هر پروانهای که دور شمع ولایت میگردد، یک حرف درمیآورند. اینجا خواصی که قرار بود ناطق باشند، خاصیت خود را از دست دادهاند و سکوت کردهاند. نه شیر میدهند نه بار میبرند. به جای آنکه آدم نهجالبلاغه باشند شتر این کتاب شدهاند. اصلا شاید «دجال» همین فتنهای باشد که ما بدان دچار شدهایم. شاید این جمعه از غصه دق کنیم، شاید. باز هم نیا. خبر آمدن تو که نیامد، کاش خبر مرگ ما بیاید... اما کاش که همسایه ما میشدی. کاش «آقاسی» زنده بود و بهترین ابیات را میسرود برای این روزها: «پاک کن از چهره دین ننگ را، این عروسکهای رنگارنگ را. » پاککن مولای ما از دامان انقلاب این مهر به لب زدهها را.
***
در عالم، اسراری هست که جز به بهای «خون دل» فاش نمیشود. کاش گفته باشی اسرار درونت را به امام. شما ای مولای ما، شاید با امام در پاریس نبودی، شاید در جماران همسایه امام نبودی، اما همسایه آرمان امام بودی و با امام بودی، حتی بعد از امام. شما 20 سال است که ندیم و همنشین آرمان امامی. صحیفه امام در دستان توست و وصیتنامهاش معیار راهت. چه میماند از آن فریاد، اگر حنجره شما نبود. چه میماند از آن علم، اگر دستان مجروح شما نبود. خمینی در حسینیه جماران میماند اگر خامنهای نبود. اینها در سر سودای سود دارند و غم بود و نبود. آنکه دغدغه انقلاب داشت، شما بودی. شما کی گفتی این انقلاب بینام آقازادهها در هیچکجای جهان شناخته شده نیست؟! وقت عزیزت 20 سال است که وقف امام شده. شما ای مولای ما، یادت هست بغضی که در گلو داشتی، وقت قرائت وصیتنامه امام؟... «من از خدمت همه خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی سفر میکنم.» هیچکس جز شما لیاقت خواندن آن وصیتنامه را نداشت: «من در میان شما باشم یا نباشم، اجازه ندهید این انقلاب دست نااهلان و نامحرمان بیفتد.» گویی مخاطب امام، شما بودی ای مولای ما. خط امام، خط شماست. شما از روی وصیتنامه امام برای ما مشق عشق مینویسی در شبهای پر از حادثه انقلاب. سرمشقهای تو را امام گفته بود. اینها دارند در کلاس براندازی از روی غرب دیکته مینویسند. اینها اسلام را به دموکراسی فروختند و عجبا که چه ارزان فروختند. اینها فروختند دموکراسی را به دیکتاتوری. ما را به اوباما. رای ملت را به منیت. ولایت را به حکمیت. وصیتنامه امام را به نامههای سرگشاده. جماران را به نیاوران. فکه را به مکه. خدا را به کعبه. علی را به رنگ سبز معاویه. حسن را به همسرش. حسین را به آقازاده معاویه. «آقا» را به «آقا زادهها». خانواده شهدا را به خاندان هزار فامیل. دریا را به مرداب. انقلاب را به ضدانقلاب. اسلام ناب را به مردان با حجاب. کربلا را به کوفه. جزایر مجنون را به جزایر هاوایی. ولایت عشق را به ایالت عیش. «همت» را به غفلت. «باکری» را به ندا. ندا را به فریب. «امن یجیب» را به وردهای عجیب. هنر را به بازیگران غریب. دولت حماس را به ملت اسرائیل. آزادگی را به مجسمه آزادی. مالک را به ابوموسی. 14 خرداد را به 11سپتامبر. خمینی بزرگ را به بوش کوچک. بتشکن را به بت. ابراهیم را به نمرود. نوحه نوح را به فرزند نوح. فرشته را به ابلیس. سر حسین را به یک مشت گندم. عطش را به آتش. آب را به سراب. خواب اصحاب کهف را به رویای دشمن. سکه اصحاب کهف را به دلار کاخ سفید. سگ اصحاب کهف را به روباه پیر. غار اصحاب کهف را به خانه اغیار. اصحاب کهف را به برادران یوسف. سوره کهف را به سوت و کف. کهف را به عنکبوت. «بیت رهبری» را به «اوهنالبیوت». رهبر را به قائم مقام. حقیقت را به مصلحت. شهادت را به اسارت. آزادگی را به بردگی. بندگی را به آزادی. نماز را به یوگا. مدینه را به شام. حنجره حسین را به شمر. علی اصغر را به حرمله. علیاکبر را به سم اسب. عاشورا را به آشوبگران. زیارت عاشورا را به تورهای مسافرتی. زیارت جامعه را به جامعه مدنی. مدینهًْالنبی را به دهکده جهانی. «ملاصدرا» را به «مک لوهان». «مطهری» را به «سروش». «بهشتی» را به «فوکویاما». «آیت» را به «مصدق». «دیالمه» را به «موسوی». «بنتالهدی صدر» را به «رهنورد». «متوسلیان» را به «بنیصدر». «صد» را به «نود». یتیمنوازی را به توپ بازی. صداقت را به نفاق. رای را به SMS. آحاد مردم را به نامرد مردم. سجاده را به فرش. دین را به زمین. غمخواری را به زمینخواری. جانبازی را به باندبازی. تهذیب را به تحزب. «در خیبر» را به باب مذاکره. ذوالفقار را به تسامح. ذوالجناح را به تساهل. دفاع را به تخریب. جنگ تحمیلی را به جنگ نرم. نوای نینوا را به صدای آمریکا. سرخ علوی را به سبز اموی. اروند را به کیش. میش را به گرگ. «علی» را به «جورج». «نصرالله» را به «سوروس». حزبالله لبنان را به برجهای دوبی. «کانال کمیل» را به کانالهای «اس.ای.ایکس». خون شهید را به منازعات سیاسی. ولایت را به احزاب سیاسی. پلاک شهدا را به «پلاک سیاسی» و به جای اقلیم امام، اینها سر از گلیم VOA درآوردند و عهد خود را گسستند و به سپاه BBC پیوستند. ببین از که بریدند و با که پیوستند. چه بد معاملهای کردند با گذشته خویش. حوای آدم را به هوای نفس فروختند و آدم را به آدم برفی و در 9 دی آب شدند از خجالت ملت، از گرمای آفتاب.
***
در عالم اسراری هست که جز به بهای خون دل فاش نمیشود. کاش گفته باشی اسرار درونت را به امام. آنکه پای خون شهدا ایستاد شما بودیای مولای ما. پای اینها روی لالههاست. اینها شقایق را پژمرده کردند. به بهانه هرس کردن شاخ و برگهای زائد؛ بخوان به اسم اصلاحات، میخواستند ریشه درخت انقلاب را بزنند. به خمینی میگفتی اینها را. میگفتی که از آبرویشان برای انقلاب امام مایه نگذاشتند. میگفتی سکوتشان را. میگفتی دعوتشان را به آشوب. میگفتی دستشان را در دست دشمن. میگفتی که دشمن از حنجره آنها چهها گفت. میگفتی که استوانهها تنهایت گذاشتند. میگفتی که اینبار سنگین است. میگفتی که زخم زبان میزنند. میگفتی این صحنهآراییها را. این لشکرکشیها را. میگفتی از آنهایی که قرار بود دستشان در دست تو باشد اما برایت سرگشادهترین نامهها را نوشتند. میگفتی که از همان اول هم ولایت فقیه را قبول نداشتند. میگفتی از ما و از رنجی که میبریم. از آلام ما. میگفتی که ما در این 20 سال یک آن تنهایت نگذاشتیم. میگفتی از عشق مستدام ملت به ولایت. میگفتی که ما از کوران این فتنه کور، روسفید بیرون آمدیم. میگفتی که خواص، بابت گفتهها و نگفتهها مردود شدند. میگفتی سکوتشان را وقت فریاد و سکونشان را وقت حرکت. میگفتی از قصه پرغصه بیبصیرتی. میگفتی که عهد شکستند. میگفتی به امام متن نامهها و بیانیهها را. میخواندی برایش. میگفتی به امام که پای رای مردم ایستادهای، به هزینه اتهام، به بهای آبرو. میگفتی پای آرمان امام ایستادهای. میگفتی از عوالم انقلاب. از این روزهای سرد. میگفتی که زخم تودههای آرزومند را التیامی. میگفتی از سختیهای رهبری. رسول نبودن و پیامبری. امام نبودن و راهبری. میگفتی از اندوه و غم پنهانی خویش. میگفتی که در این 20 سال رهبری بر شما ای مولای خوبیها چه گذشته است:
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل توفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکر خندهلبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکستهتر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند «امین»، بسته دنیا نیم اما
دل بسته یاران خراسانی خویشم
بعد از شهدا شما چند تا محافظ داشتهاید؟!
حسین قدیانی
آن روزها/ در «بیمارستان نجمیه» وقتی «ماما»/ خبر آورد که «سمیه»/
صحیح و سالم به دنیا آمده است/ مادر نخندید/ اشکش از شوق به دنیا آمدن سمیه نبود/ واقعا داشت گریه میکرد / ضجه میزد / آخر دقایقی پیش/ از رادیو/ با همین گوشهای خودش/ که آن زمان «سمعک» نداشت/ خبر شهادت همسرش را شنید / پس این روزها / تنها سالگرد عملیات کربلای پنج/ در زمستان 65 نیست/ سالروز تولد سمیه خانم هم هست/ و سمیه در همان روزی به دنیا آمد/ که پدرش «محمد» / در «سهراهی شهادت»/ به شهادت رسید/ جشن تولد سمیه/ سالهاست که در کنار مزار پدر/ برگزار میشود/ به صرف خرما، شمع، اشک، چفیه، پلاک و یک مشت خاک از یک سرزمین پاک/ مادرش میگوید/ خوردن کیک، سر خاک پدر شگون ندارد/ سمیه، دیروز/ وارد بیستوچهارمین سال زندگیاش شد و /
پدرشتنها 23 سال از خدا عمر گرفت/ و با این «غبار»/ گرد یتیمی از صورت سمیه/ پاک نخواهد شد/ و دیروز جشن تولد سمیه بود/ مادرش/ کارت دعوت فرستاد به همه مسوولان/ که در ترافیک «بزرگراه شهید اشرافیت انگلیسی» گیر کرد و به دستشان نرسید/ باز هم جشن تولد سمیه/ در «قطعه 26» / غریبانه بود/ و باز هم «مترو»/ به «بهشت
زهرا(س)» نرسید/ و در ایستگاه «جوانمرد قصاب خراب شد/ و یاران را/ چه غریبانه/ قال گذاشت/ گلزار شهدا
BRT
ندارد/ و تاکسیها فقط «دربست» سوار میکنند/ بیمعرفت/ 7 هزار تومان از سمیه و مادرش کرایه گرفت/ و تازه/ از «حرم امام (ره)» هم جلوتر نرفت/ گفت: اگر داخل بهشتزهرا (س) بروم/ هزار تومان بیشتر می شود/ اما محمدآقا/ با 70 تومان رفت شلمچه / و گلوله خورد به قلبش/ و به عکس امام / که روی سینه داشت/ اما عکس امام پاره نشد / فقط یک مقدار از خون محمد / روی عکس امام لخته شد/ و چقدر آرزو داشت این شهید/ که نخستین فرزندش را ببیند/ نام سمیه را/ خودش انتخاب کرده بود/ خانواده شهید کریمی/ خاندان «هزار شهید»اند/
خب یک عده چطور هزار فامیلاند/ ما یک عده هم داریم هزار شهید/ به همین راحتی/ سمیه با پسر همرزم پدرش ازدواج کرده / و محسن/ پدرش در مرصاد/
عمویش در بدر/ آن یکی عمویش در والفجر مقدماتی/ و داییاش در کربلای چهار به شهادت رسیدند/ سمیه، ماه عسل به شلمچه رفت/ و دید در قتلگاه پدرش/ پارک درست کردهاند/ و روی پلاکارد/ به جای آنکه بنویسند/ اینجا قدمگاه شهیدان است/ با وضو وارد شوید/ نوشتهاند؛/ از نشستن روی چمن خودداری فرمایید/
آب، آشامیدنی نیست/ گلها را پرپر نکنید./ کاش پرپر نکردن لالهها / یکی از بندهای بیانیه حقوق بشر بود/ و کسی روی درختی که محمدآقا کاشت/ و با خونش/ آن را آبیاری کرد/ برای برنده جایزه نوبل یادگاری نمینوشت/ خدا رحمت کند شهید «سعید شاهدی» را/ به شلمچه میگفت، «شلم»/ و تکیه کلامش این بود: «برادر، شلم کجا بودی؟!»/
«علی مطهری»/ شلم نبود/ استاد شهید میگفت: /
جهاد در راه خدا/ لیاقت میخواهد/ بعضیها ماندند در تهران/ تا ذخیرهای باشند برای فردای انقلاب/ تا در روز مبادا/ به بازی بیایند و/ سردار جبهه فرهنگی باشند! / چه بسیار که قرار بود بهعنوان «ذخیره طلایی»/ به بازی بیایند/ اما بازی خوردند/ و به جای گل زدن به بیبیسی/ نقش «غضنفر» را بازی کردند/ و در شرایطی که دروازهبان ما/ یکی از دستهایش را/ در مرحله اول عملیات بیتالمقدس
/ از دست داده بود/ توپ را درون دروازه خودی کردند
/ تا بیطرفیشان را/ به «فیفا» ثابت کنند/ این روزها/ بازیکن بیغیرت/ فقط در «استقلال» و «پیروزی» نیست/ در «تیم انقلاب» هم / هستند بازیکنانی که کمکاری میکنند/ و اخبار تیم را/ میگذارند کف دست «جورزالیم پست»/ این روزها عدهای برای انقلاب/ دنبال «مربیخارجی» میگردند/ با «جورج سوروس» /
در همین رابطه مذاکره کردهاند/ ولی سر رقم قرارداد/ به توافق نرسیدند/
مربی خارجی/ حتی اگر «کاپلو» هم باشد به درد ما نمیخورد/ مربیان خارجی چه بر سر «پرسپولیس» آوردند؟!/ اسکندر با «تختجمشید» چه کرد؟/ و رسانههای خارجی/ چه بر سر شیخ بیچراغ آوردند؟/ من یک سوال دارم؛/ این منافقین/ این آشوبگران خداجو/ عاشورای سال گذشته هم/ در همین تهران بودند،/ امسال/ زیر عبای چه کسی/ زبانشان دراز شد؟/ و از ورای کدام نامه سرگشاده / پایشان به خیابان انقلاب باز شد؟/ و این غائله آغاز شد؟/ چرا هیچکس در مناظره، این پرسشها را مطرح نمیکند؟!/ آقای ضرغامی! اگر مردی/ مرا به رسانه ملی دعوت کن/ زبان من «سرخ» است/ و سر سبز اموی را بر باد میدهد/ زبان من سرخ است و / وقتی دوربین را میبیند، دچار «لکنت» نمیشود/ «تخم کفتر» باید داد به این نازکشیعهها/ که جلوی دوربین سونی/ به پتپت افتادهاند/ آن حرفهایی که «احمدینژاد» در مناظره زد/ همان حرفهایی است که پدرم در وصیتنامهاش نوشته بود/ پدرم با زر و زور و تزویر / با این مثلث سهضلعی/
که شبیه جام زهر است/ مخالف بود/ و آن زمان هم/ عجبا که رقابت، 3 به 1 بود! / نه، پدرم جناحی نبود،/ نه چپ بود و نه راست/ و نه حتی در جناح ذوالجناح/ پدرم/ نسلش به «آدم» میرسد و / در «جناح روحالله» بود/ و وقتی به جبهه رفت/ هیچکس به او/ 220 میلیون/ وام بلاعوض نداد/ تا تانک بخرد/ و از خودش دفاع کند/ پدرم/ نامههای امام را میبوسید/ و تاب نالههای او را نداشت/ و با دوستانش به خاطر ولایتمداریشان/ قطع ارتباط نکرد! / من فقط/ یک پنجتومانی زرد/ گذاشتم کف دست آن مرد/ که در قطار تهران - اندیمشک/
برای خودش شکلات بخرد/ و وقتی برگشت/ با پیکر غرق به خون/ این پنجتومانی زرد/ هنوز در دستان پدرم برق میزد/ امانتداری یعنی این/ شما خیانت کردید در امانت انقلاب/ و در مناظره/ کم آوردید/ من هم میگویم در انتخابات تقلب شده/ ولی نه در این انتخابات/ در دوم خرداد/ تقلب رخ داد/ «خاتمی» دروغ گفت و «ناطق» راستش را نگفت/ درود بر سه «سید حسینی» / آری اما «سید»! چرا پای مذاکره با مربی خارجی نشستی؟!/ جامعه مدنی/ ریشه در خانه پیغمبر داشت/
یا ویلای جورج سوروس؟!/ و ناطق هم/ راستش «مالک اشتر» نبود/ 7 ماه فتنه/
اما صدایی از ناطق درنیامد/ «قالیباف» اما چرا/ یک بار به حرف آمد/ فقط یک بار/ و ما را شرمنده کرد/ که در تونل BRT توحید بالاخره «هل من ناصر» را شنید /
/ این روزها / دیر/ و کلی با تاخیر/ به میدان انقلاب میرسد/ امام کی گفت / پشتیبان «ولایت مترو» باشید تا تونل توحید ریزش نکند؟!/ آقای قالیباف! نگذارید تونل توحید را / نااهلان و نامحرمان افتتاح کنند/ این تونل/ از زیر خانه پدر سمیه/ عبور میکند که در کربلای پنج/ لحظاتی قبل از شهادت/ خنده زد/ تا نکند روحیه بچهها ضعیف شود/ من میخواهم حساب انقلاب را/ با شهردار تهران صاف کنم/ آن یک دفاعی که/ در این 7 ماه از انقلاب کردید/ شهدا را شرمنده کرد/ جناب شهردار/ بگو چقدر می شود/ از یکی قرض میگیرم/ با شما حساب میکنم/ مهر انقلاب حلال، جانش آزاد/ جناب ضرغامی! /
من «آقای دوربینی» نیستم/ علاقهای هم به تظاهر ندارم/ از این برنامههای آبکی شما هم/ حالم به هم میخورد/ ولی اگر مردی سر دوربین صدا و سیما را /
بچرخان طرف حنجره من/ چرا من باید با چاه درددل کنم؟!/ من علی(ع) نیستم/
بعد از جنگ/ 25 سال/ سکوت کردم/ و این روزها/ صبرم دارد تمام می شود/ این مناظرهها روی مخ من است/ و برنامهاش «رو به گذشته» / اتفاقا/ سخن من هم درباره گذشته است/ من یک سوال دارم: / شهدا که خاکمان را حفظ کردند، پس دشمنان پدر من/ در «سهراه جمهوری» چکار میکنند؟!/ شهدا که خاکمان را حفظ کردند،/ اینجا چه خبر است؟!/ شهر من/ کی دست دشمن افتاد؟!/ بعد از شهدا/ چه کسی قرار بود دیدهبانی کند؟/ چه کسی صندلی را چسبید و / پست را خالی کرد؟/ همسر سمیه/ که خود فرزند شهید است/ و پدرش سعید/ در «اسکله الامیه»/ قهرمان بود،/ نه در «اردوگاه الرمادی»/ که در همین آبادی/ اسیر شد/ و مردان خداجوی موسوی/ به اسیر مدارا نکردند/ چون مقتدایشان علی(ع)
نبود/ بلوتوثش هست/ اگر موبایلهایتان/ ویروس نگرفته باشد/ برایتان میفرستم/ دوست بسیجی من «محسن»/ اسلحه دستش نبود/ ولی چون ریش داشت/ هیچ جای سالمی در بدنش/ نگه نداشتند/ ریش او/ ریشه در مرصاد داشت/ و «تفحص»
هنوز نتوانسته پیکر پدرش/ «شهید محمدی» را پیدا کند/ من تصاویر شهدا را زیاد دیدهام/ بعثیها/ از بعضی
مردان خداجوی موسوی/ مهربانتر بودند/ و در مجلس/ هیچ کمیتهای نیست/ تا تحقیق کند/ که بسیج/ در این 7 ماه/ چقدر شهید داد؟!/ مقصر حادثه کهریزک شناخته شد/ مبارک است/ ولی هنوز منافق بودن سران فتنه/ برای عدهای/ مشخص نشده است/ و اصلا انشاءالله که گربه است!! /
/ توطئه هم توهم است/ الکی هم به بزرگان انقلاب/ تهمت نزنید/ آشتی آشتی/
با هم بریم تو کشتی/ نه، قایق من عاشورا بود که در دجله گم شد/ من سوار کشتی تایتانیک نمیشوم/ «دی کاپریو» مظلوم نیست/ مظلوم من هستم / که اسلحه پدرم را / دست منافقین میبینم / مظلوم بچههای بسیجاند / که خسته / با دستان بسته / پیشانی پینهبسته / دل شکسته / و هزار و یک غم و غصه / به شهادت میرسند / و کسی اخبارشان را مخابره نمیکند / من خبرنگار آزادهای هستم/ که میخواهم برای شما/ خبری مخابره کنم/ یکی از شهدای بسیج/ در همین حوادث اخیر/ که هنوز عدهای/ در فهم آن گیج میزنند/ فرزند جانباز سهراهی شهادت بود/ که پدرش از دست بعثیها/ جان سالم به در برد/ ولی خودش اینجا/
در سهراه جمهوری/ توسط مردان خداجوی موسوی/ به شهادت رسید/ به راستی ما چند کشته باید بدهیم/ که بیحساب شویم! / از سر چند زن چادر باید بکشند؟/
بر سینه چند بسیجی/ باید چاقوی کینه فرو کنند؟/ چند نفر از ما باید بمیریم؟/ چند عاشورا باید هلهله کنند؟/ چند صفحه از قرآن/ باید پاره شود؟/
کهریزک/ الان پیراهن عثمان است/ آسایشگاه سالمندان نیست/ در مجلس/ برخی نمایندگان / پیراهن خونی چمران را نمیبینند/ فقط پیراهن عثمان را میبینند و/ تنها اخبار «پارلمان نیوز» را میخوانند/ آقای لاریجانی! / ندیدی که لباس بسیجی را/ از تنش درآوردند و /با دشنه/ به جانش افتادند؟/ باز هم بگویید انشاءالله که گربه است!!/ این بود عمل به مّر قانون؟/مقصر حادثه کهریزک باید مجازات شود و/ درباره سران فتنه/ اما نگاه کنید، یعنی خب، اینکه درست ولی، باشد، راستش، بالاخره/ یعنی که هنوز باید مناظره کرد/ بگو شیخ بیاید «رو به فردا»/ با «آرای باطله» مناظره کند/ سادهای تو چقدر شیخ/ جواد هم / به جای «اطاعت» از تو/ به موسوی رأی داد!! / آقای مطهری/
مقصر احمدینژاد نبود که در مناظره/ آن حرفها را زد/ مقصر/ امام بود / که انقلاب کرد/ مقصر/ امام بود که قائممقامش را/ با ادبیاتی بدتر از احمدینژاد/ خلع کرد/ مقصر/ امام بود/ که ولایت فقیه را/ ولایت انبیا میدانست/ اصلا مقصر / ابوتراب بود/ که به جای میانهروی/ طلحه و زبیر را/
از خود طرد کرد/ و در مناظره با «عقیل»/ آهن گداخته به دستش نهاد/ و در مناظره بعدی / شمع بیتالمال را خاموش کرد/ و الان میکروفونهای صدا و سیما/ نسبت به فریاد من/ آلرژی پیدا کردهاند/ و / تصویر کربلای پنج را نشان میدهند/ البته ساعت 3 نصفه شب/ که همه خوابند/ تا گلوی بریده «شهید حاجیباشی»/ احساس کسی را جریحهدار نکند/
آری، سیما نشان نمیدهد که در 30 خرداد/
تظاهرات مسالمتآمیز/ چگونه به شهادت پنج بسیجی منجر شد/ و چه فاجعهای رخ داد/ این روزها/ بانک مرکزی/ بدهی دولت به شهرداری را میبیند/ و اقساط عقبافتاده وام ازدواج مرا/
اما هیچکس/ بدهی حضرات به انقلاب را /به ایشان گوشزد نمیکند/ و همه از انقلاب طلبکار شدهاند/ از زعفرانیه تا فرمانیه و از کامرانیه تا خانه شیخ در نیاوران/ چقدر صف طلبکاران انقلاب دراز شده!/ «شیخ دیپلمات» هم هست؟ از زعفرانیه تا فرمانیه /
چند کیلومتر است / یکی برای من این را حساب کند / این روزها صف طلبکاران انقلاب را با کیلومتر هم نمیشود حساب کرد / آن دنیا/ در پل صراط/ شهدای سرپل ذهاب/ جلوی استوانههای نظام را خواهند گرفت/ حقالناس/ برای آن عوامالناس است/ که از سمیه و مادرش/ کرایه دوبل گرفت/ حق الله/ برای نمرود، ابوسفیان و بوش کوچک است/ اکبر گنجی / بدون سوال و جواب/ جایش در موتورخانه جهنم است/ و اما حقالانقلاب/ حقالامام/ حقالشهدا/ برای شماست/ که به اسم همسایه شدن با امام/ و نزدیکی با پیر جماران/ ویلانشین شدید/ مالک اشتر هم/ اگر ویلای شما را داشت/ از بس که قشنگ و دلرباست/
سکوت میکرد/ و حق را به باطل میداد/ و در مناظره/ خوابش میبرد/ و در مبارزه/ کم میآورد/ و در سرکار/ خمیازه میکشید و / غش میکرد به طرف قرآنهای روی نیزه/ حتی اگر ناطق هم سکوت کرده باشد/ باز قرآن ناطق، علی است/ ولایتی بودن/ به جهت وزش باد/ بستگی ندارد/ من به خاطر روحانیت/ به ناطق رای دادم،/ که حالا سکوت کند!/ و مادر یکی از سرداران شمال/ زمین کشاورزیاش را فروخت/ تا از مستأجری/ نجات پیدا کند/ ولی اینجا/ عدهای/
گرانفروش شدهاند/ و آبرویشان را/ حتی در راه ولایت هم/ خرج نمیکنند/
من هم/ در «ویلای فرمانیه» بودم/ بعد از 9 دی/ نطقم باز میشد!/ و همین که غائله خوابید/ بیدار میشدم!/ من بسیجی نیستم / اما میدانم که/ سلاح سازمانی بسیج/ بصیرت است/ و اسلحهای جز صبر ندارد/ دست من قلم است/ نه تفنگ/ فشنگ من/ همین جملات است/ من با همین سلاح/ شما را با موشکهای قارهپیما/ خلع سلاح کردهام/ من با همین قلم/ پایتان را قلم کردهام/ من به فکر آسایشگاه جانبازان ثارالله هستم/ من خودم لباس دارم/ برایم پیراهن عثمان ندوزید/ من زودتر از شما/ فهمیدم که خشونت بد است/ من وقتی/ به بد بودن خشونت پی بردم، / که دیدم/ لاجوردی را/ ناجوانمردانه کشتند/ و آوینی روی مین رفت / و صیاد به زمین افتاد/ من/ زمانی که بدن همت را/ بدون سر دیدم/ از خشونت حالم به هم خورد/ لطفا مظلومنمایی نکنید/ شهید را ما میدهیم / پزش را شما میدهید؟/ من تاریخ زیاد خواندهام/ مظلوم/ بسیجی اروند بود/ که بعثیهای نامرد/ حلقومش را بریدند/ اما فریادش را نتوانستند./ الان/ با ارزانترین قطب نماها/ به راحتی/ جهت حرکت آب در /
قطب جنوب را/ تشخیص میدهند/ ولی گرانترینشان هم/ نمیتوانند مشخص کنند
که برخی خواص ما/ کدام سوی این میدان/ رو به قبله شدهاند!!/ مرد/ مولای ماست/ که خیمه انقلاب را/ سرپا نگه داشته/ مولای ما/ امام را دوست دارد/
نه بالاشهر را/ حسینیه جماران را دوست دارد/ اما به این بهانه/ نیاوران نیامد/ ویلانشین نشد/ بهترین صحابه خمینی/ که هنوز هم با ما همسایه است/
«خامنهای» است/ ما یوسف خود نمیفروشیم/ ما فرزندان خوب خمینی هستیم/ نه بچههای تخس یعقوب/ اینجا کنعان نیست/ کوفه هم نیست/ تهران است/ و از مدینه، بیشتر/ «کوچه بنیهاشم» دارد/ من/ جوانی از جوانان بنیهاشم نیستم/
سر این کوچه ایستادهام/ تا مگر «عباس» را ببینم/ من عددی نیستم که شما
دعوایتان را با من / به حساب انقلاب بنویسید!/ جوانمردان! به ازای هر صدناسزا/ که بار من میکنید/ یک تلنگر هم به دشمن BBC , CNNبزنید/ بسیجی/ فحشش را از دشمن میخورد/ این سهمیه را/ هر روز
سر ساعت به ما میدهند/ جای فحاشی به بسیج/ پشت در مستراح است/ که شهرداری / در هر میدانی / از نوع دیجیتالیاش/ چندتایی گذاشته/ و تا سکه را نیاندازی/ کارت را راه نمیاندازد / نه ما قابل این ناسزاها هستیم،/ و نه رسالت شما/
پریدن به ماست/ شما حتی اگر / اسمتان ناطق هم نباشد / باز نباید سکوت کنید/ شما/ خواص این انقلابید/ ولایتی بودن را/ ما از شما یاد گرفتیم/ اما چندی است / از استاد پیشی گرفتهایم/ ما تند نرفتهایم/ شما/ زیادی آرام میآیید/ شما حتی/ از مادر «شهید کارور»/ که 75 سال دارد/ و کمرش قوز کرده/ و آرتروز دارد / آهستهتر راه میروید/ با همه این احوال / 9 دی آمد خیابان انقلاب / آقایان!/ مالکاشتریهای خوبی باشید/ و فقط به خاطر رسیدن به مصر/ گامهایتان تند نشود!/ و تنها وقتی نامزد ریاست جمهوری هستید/
نطقتان باز نشود/ مالک/ ملک و املاک نداشت/ مالکِ اموالش نبود / مالکِ نفسش بود / جلودار بود/ کاندیدای شهادت بود/ نه نامزد ریاست/ خط شکن بود/
خط میداد/ خط نمیگرفت /... / غصهها دارد/ این دل تنگم/ میخواهم برایتان قصه بگویم/ قصهای از آن روزها/ که وقتی «ماما» / خبر آورد/
سمیه، صحیح و سالم به دنیا آمده / نمیدانست دو ساعت قبلش/ پدرش «محمد»/
شهید شده بود!/ «ماما» / 24 ساعت/ در بیمارستان بود/ پرستاری میکرد/
آمپول میزد/ و این چیزها را نمیدانست/ اما شما که میدانستید!/ شما هر روز / ناشتا/ به جای سیب/ روزنامه میخوانید/ و انقلاب را آسیبشناسی میکنید/ و من در صفحه جنگ برای شما نوشتم که / وقتی شهید «محمد کریمی» /
با صورت/ روی زمین افتاد/ پشت لباسش نوشته بود: «رهسپاریم با ولایت، تا شهادت»/ آقایان! باور کنید/ این مترو/ شما را/ در «ایستگاه جوانمرد قصاب»/
خواهد کاشت/ آخر این قافله / ناسلامتی عزم کربوبلا داشت!/ مرکبتان را عوض کنید/ با این مدیریت مترو/ نمیتوان کربلا رفت و/ به ایستگاه بینالحرمین رسید/ ایمان آدم باید/ ضدگلوله باشد/ یکی از محافظانتان را/
مامور کنید/ که به جای جسمتان/ مراقب نفستان باشد/ من با شما دعوا ندارم/ گلایهام از روزگار است/ روزگار آزگاری است/ با این حال و روز /
گرد یتیمی/ از صورت سمیه/ پاک نخواهد شد/ من این را حتم دارم/ و مطمئن هستم / فلان مسؤول/ الان 7 تا محافظ دارد/ اما هیچ خیری به انقلاب نمیرساند/ و اصلا اگر تنها هم بیرون بیاید/ هیچکس/ حتی «انجمن پادشاهی»
هم/ با وی کاری نخواهند داشت/ شرکت در برنامه «رو به فردا»/ برای از ما بهتران است/ که سرشان بوی قرمهسبزی نمیدهد/ آقای ضرغامی! سر دوربین تلویزیون را/ بچرخان طرف قلم من/ من یک سوال دارم: / چرا کسانی که از انقلاب هیچ حفاظتی نمیکنند/ این همه محافظ دارند؟! / و مادر سمیه/ که این همه برای انقلاب / خون جگر خورده/ هیچ محافظی نباید داشته باشد؟! / یک سوال دیگر / آن دنیا جواب محمد آقا را چه میدهید؟ / هیچ میدانید صبح عاشورا در خیابان جمالزاده، چادر از سر همسرش کشیدند/ یک سوال دیگر/ بعد از شهدا/ شما چندتا محافظ داشتهاید؟! / یک سوال دیگر/ ... یک سوال دیگر.../ نه، کسی نیست با من مناظره کند!
***
متاسفانه / هرچه نوشتم، در این «دل نوشت» واقعیت بود/ من شعر نگفتم/
داستان هم تعریف نکردم/ حتی مترو/ دقیقا / در ایستگاه جوانمرد قصاب/ خراب شد/ و چادری که / از سر مادر سمیه کشیدند/ براساس یک واقعیت بود/ واقعیتی که مادر سمیه را/ به زمین پرتاب کرد/ و شما را/ تا قیامت/ شرمنده همسر شهیدش/ و من نیز براساس یک واقعیت الان دارم خون دل میخورم/ و براساس یک واقعیت است که امروز روزگار آزگاری است/ دروغ «درباره الی» بود/ من درباره این شیرزن راست نوشتم.
...
محمدصادق حاج صمدی *
حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود و الا از این آقای شهردار میپرسیدم شما که در 19سالگی فرمانده لشکر بودی، این 7 ماه چیزی پیدا نکردی که از آن دفاع کنی؟ حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود والا از این آقا که با رای ما رفت شد رئیس مجلس، میپرسیدم چرا فردای انتخابات که آمدی تلویزیون یک کلمه نخواستی بگویی انتخابات صحیح بوده؟! حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود و الا از آن یکی آقا که مقاله نوشت که چرا به زندانیان امنیتی بعضا ظلم شده، میپرسیدم چرا برای آن مساله فریاد وا امامایتان را از رسانههای دشمن شنیدیم اما برای یکبار هم که شده بزرگترین ظلمها را که به نظام شد محکوم نکردید؟! میپرسیدم چگونه میشود دم از ولایتفقیه زد اما وقتی آن جناب فریاد میکند آنچه را میدانید برای مردم بگویید، هرچه گشتیم پیدایتان نکردیم؟! میپرسیدم چگونه چون آن کسی که به ظلم در زندان کشته شد در قیامت مدعی خواهد بود نظام را نقد کردید اما برای آن بسیجی که برای نگهداری از مهمات، مظلومانه کشته شد فقط سکوت کردید؟! میپرسیدم چرا برای زندانیان مظلوم! داستان خلخال زن یهودی را برایمان بازگو کردید اما برای آن روحانی که روز عاشورا آنطور به او تعرض شد از شما هیچ برائت یا حتی فریادی از سر درد نشنیدیم!؟ میپرسیدم آیا چون بقیه برائت جستند تکلیفش از شما ساقط بود؟حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود و الا از تمام کسانی که صدقه سر ولایت آبرو دارند و اگر این ولایتفقیه نبود کسی جواب سلامشان را هم نمیداد، میپرسیدم چرا در این برهه که همه چیزی علیه ولایت میشنویم هیچ پاسخی از جانب شما به گوش هیچ کس نمیرسد؟! حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود والا از این رئیس صدا و سیما میپرسیدم چرا هیچکدام از فیلمهای اغتشاشات که از رسانه ملی دیدیم را دوربینهای صداوسیما ضبط نکرده بود؟ حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود والا میپرسیدم چرا برای بعضیها اینکه مردم فرض کنند آنها طرفدار دشمن باشند آنقدر گران نیامد که مردم گمان کنند آنها طرف رئیسجمهور را گرفتند؟! حیف که الآن وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود و الا از تمام شما میپرسیدم چگونه بعد از آنکه شنیدید آن بسیجی را در روز عاشورا برهنه کردند شبها خوابتان میبرد؟! چگونه همه چیز برایتان مثل سابق است وقتی دیگر هیچ چیزی برای فرزند 3 ساله آن روحانی که جلوی چشمش به پدرش تعرض کردند مثل سابق نمیشود؟! حیف که وقت آن نیست که سرمان به جبهه خودی گرم بشود والا چقدر سوال از تمام شما خودیها داشتم که بپرسم....
* دانشجوی علومسیاسی دانشگاه تهران
ابوالفضل علیزاده
خارقالعاده بود! و با شکوهتر از آن، شور و جوشش این جمعیت میلیونی تهران.بموقع، بینقص و پایاندهنده و البته وصف ناشدنی. تنها تصاویر هستند که زبان ناطق شور و هیجان جمعیت معترض دیروز تهرانند. مردم شهری که 6 ماه تمام صبر پیشه کردند اما دیروز دیگر خونشان به جوش آمده بود. این را شعارهای محکمشان میگفت. قرص میگفتند دیگر تحمل اهانت به مقدساتشان را ندارند و بیحرمتی به ولایتفقیه را تاب نمیآورند،اصالت فکری آن 2 نفر را روی پلاکاردها نوشتند که از کجا آمدهاند و البته با تیزهوشی خاص خود نوشتند، «... برگرد به باغ پسته»!
روز گذشته را میتوان روز حماسه تاریخساز نامید. خط پایان عناصر لجوج و فرصتطلب و نفاقپیشه بود. اما مهمترین پیام اجتماع میلیونی دیروز تهران و سراسر ایران چه بود؟ بیشک شاخصترین و اصیلترین پیام اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران، این روزها ابراز انزجار از یک تفکر خاص و نمادهای پیدا و پنهان آن است. این را فریادهایشان میگوید. آنقدر این فریادها رساست که صدا و سیمای جمهوری اسلامی در پارهای موارد اقدام به سانسور آن میکند! دیروز این موضوع به وضوح مشاهده شد. فریادهایشان البته این را هم میگوید که «چه کسی» را میخواهند. موج خروشانشان فریاد میزد، خونشان هدیه به چه کسی است؛ لشکریان به عشق چه کسی آمدهاند؛ برای چه کسی اعلام «آمادگی» میکنند و بیشتر از همه عکس چه کسی را بر فراز دستان خود نشان میدهند.
این فریادها و تصاویر در همه جای ایران و بویژه در اجتماع میلیونی مردم تهران شنیده و دیده شده است. خلاصه! همه مطالبات اکثریت قریب به اتفاق ملت ایران، چه کسی را میخواهیم و چه کسی را نمیخواهیم است. مردم صراحتاً اعلام کردهاند برخورد با سران آشکار فتنه را با اشد مجازات خواستارند. مردم، خشمگین از جسارت و لجاجت آنها هستند و آنها را مسبب آشکار همه اهانتها میدانند. اما مردم- باز تاکید میشود، «مردم»- پیام مهمی به پشتپرده اتفاقات نیز دادهاند.
اگر «خط و نشان» قبل از انتخابات، مردم را دلگیر کرد، اما آن اظهارات غیرمسؤولانه در مشهد، دیگر یک اعلان جنگ با رهبر انقلاب بود و «مردم» این بار به آن «غیرمسؤول» پیامهای آشکاری دادند. کافی است پلاکاردها و شعارهای این روزهای مردم ایران در راهپیماییها مرور شود. تجمع تهران اما میتواند بیشتر مورد توجه قرار گیرد. میلیونها تهرانی، روز گذشته به آن پردهنشین گفتند، مردم چه کسی را نمیخواهند و خواهان چه کسی هستند. آیا نیازی به توضیح است؟ خودش گفت «مردم هر کس را نمیخواهند، باید برود»، اکنون این مردم و کسی که نمیخواهندش! بسیاری حرفها هنوز مانده. ازجمله هزینههای هنگفتی که ملت، تنها به خاطر گفته شدن برخی «مگو»ها در آن نخستین مناظره، 6 ماه متحمل شد.
امروز، روز انتقام است، اما نه، هر چه «آقا» امر کنند.
بهانه ای دگرم باقی نیست، لبخندم را محو می کنم از لب
و به انتظار مجلست روز می شمارم،
ارباب، دستم گیر و مرا هم به مجلس روضه ات ببر،
که روضه ی تو ، روضه ی رضوان است.
...
*
بیست سال قبل از ماجرای سقیفه:
مهمان محمد بودند، همه، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم. نهار را که خوردند پیامبر ایستاد. گفت: " هیچ کس برای نزدیکان خود بهتر از اینکه من برای شما آورده ام نیاورده. " به هم دیگر نگاه کردند.
رسول خدا گفت: " خدا به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگی دعوت کنم. چه کسی مرا در این راه کمک می کند تا وصی و خلیفه و جانشین من باشد ؟ "
سکوت کردند، همه، چهل و پنج نفر از بزرگان بنی هاشم. سر هایشان را انداخته بودند پایین که علی بلند شد، ایستاد. سیزده سال بیشتر نداشت. پیامبر برق چشماهش را که دید لبخند زد، اما گفت بنشیند. دوباره سوالش را پرسید. سکوت کردند، همه. علی اما دوباره ایستاد. پیامبر این بار هم لبخند زد، گفت علی بنشیند و سوالش را برای بار سوم تکرار کرد. بار سوم هم سکوت، همه، غیر از علی. پیامبر دست پسر عمویش را گرفت و جانشینش را معرفی کرد.
بیست سال قبل از ماجرای سقیفه.
**
اشک توی چشمانش جمع شد بود، می گفت مرا با هیچ کس برادر نکردی. پیامبر که توی مدینه جاگیر شده بود همه را دوتا دوتا برادر خوانده بود، مهاجرین و انصار را. صیغه ی اخوت خوانده بود بین شان.
حالا علی مانده بود تنها. پیامبر لبخند زد و گفت: " تو برادر خودم هستی، در دنیا و آخرت."
***
جنگ احد بود. دشمن حمله می کرد، مسلمان ها فرار. پیامبر به علی گفت: " دفاع کن. "
علی حمله کرد و جنگید. تک تک شان را کشت. قهرمان های مشهور قریش را.
از آسمان ندا آمد: " لا سیف إلا ذوالفقار، لافتی إلا علی. "
****
ایستاده بودند کنار پیامبر، نگاه می کردند. از دور، گفتند: " علی ترسیده ... ."
رسول خدا گفت: " بس کنید. خودش می آید دلیلش را می گوید. "
جنگ بود. جنگ خندق. عمربن عبدود که آمد میدان هیچ کس جرأت نکرد برود جلو با او بجنگد، علی اما رفته بود. دشمن را هم زده بود زمین ولی نکشته بودش. حالا همه ایستاده بودند می گفتند علی هم ترسیده ... .
+
پسر عبدود را که کشت، آمد. ایستاد روبروی پیامبر، رسول خدا پرسید: " چرا همان اوّل کار را تمام نکردی؟ "
علی گفت : " به مادرم فحش داد. آب دهان انداخت به صورتم. اگر آن موقع می کشتمش برای خودم بود، نه برای خدا. "
پیامبر گفته بود: " ضربت علی یوم الخندق، افضل من عبادت الثقلین. "
*****
پیامبر علی را فرستاده بود نجران برای جمع کردن صدقه و مالیات.
وقتی برگشت شنید پیامبر رفته است مکه برای حج. حج آخر پیامبر بود، حجة الوداع. علی هم احرام بست رفت مکه. گزارش سفرش را که به پیامبر داد رسول خدا پرسید: " به چه نیت محرم شدی ؟ "
علی گفت : " وقتی احرام می بستم، گفتم خدایا! به همان نیتی محرم می شوم که پیامبر احرام بست. "
******
اعمال حج تمام شده بود. اینجا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود*. زیر آفتاب داغ در کنار چشمه ای به اسم غدیر خم پیامبر می گوید بایستند. نماز ظهر را که می خوانند برای پیامبر منبر می سازند، از جهاز شترها. پیامبر می ایستد خطبه می خواند.
+
اعمال حج تمام شده. اینجا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود. زیر آفتاب داغ بالای منبر، پیامبر از توحید می گوید. از بهشت و جهنم. از مرگ، از زنده شدن بعد از آن. اینها را بارها گفته است پیامبر برایشان.
+
اینجا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود. زیر آفتاب داغ، پیامبر بالای منبر، ایستاده می گوید: " خدا به من خبر داه که مرگ من نزدیک است. "
· (ایجا مسیر کاروانها از هم جدا می شود ...)
*******
پیامبر دو انگشت سبابه اش را چسباند به هم و گفت: " درست مثل این دوتا انگشت، کتاب خدا و اهل بیت من هم از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر. "
گفت: " اگر با این دو تا باشید، گمراه نمی شوید. "
پیامبر دست علی را برد بالا تا جایی که زیر بغل هایش دیده می شد، آن وقت گفت: " اگر با این دو تا باشید گمراه نمی شوید. " اینها را که گفت نشست توی چادرش، علی هم مقابلش، آنوقت گفت مردم گروه گروه بیایند بیعت کنند. با علی دست بدهند و این مقام را تبریک بگویند. پیامبر گفت علی را با لقب امیرالمؤمنین خطاب کنند.
هجدهم ذی الحجه بود. غدیر خم. در راه بازگشت از حجة الوداع.
+
می پرسد: " مردم من از خود شما به شما سزاوار تر نیستم؟ " همه که حرفش را تایید می کنند دست علی را می گیرد بالا. می گوید: " هر کس من مولا و سرور او هستم بعد از من، این علی مولای اوست. "
+
اینجا مسیر کاروان ها از هم جدا می شود. پیامبر دستهایش را می برد بالا و دعا می کند: " خدایا! هر کس علی را دوست دارد، دوستش داشته باش، هر که با او دشمن است، تو هم دشمنش باش ... ."
حرفهای پیامبر که تمام می شود هر کدام از مسیری میروند.
********
پیامبر که جانشینش را معرفی کرد همه شنیدند. قرار شد برای غایب ها هم تعریف کنند. هلهله کردند. بلند شدند آمدند جلو برای دست دادن و بیعت کردن. همه آمدند، اول از همه همان هایی که دو ماه بعد جلسه گرفتند تا جانشین پیامبر تعیین کنند.
آفتاب در محراب
هاجر صفاییه
اللهه زمان وزیری
انتشارات قلمستان
...
*
صد تا شتر سیاه آبی چشم که بارشان پارچه های کتانی اعلای مصری باشد با ده هزار دینار طلا، مهر فاطمه می کنم، او را به من بدهید.عبدالرحمن بن عوف می گفت. پیامبر ناراحت شد، رو کرد به او گفت: "فاطمه هنوز کوچک است. تازه انتخاب همسر او با خداست."
همان جوابی بود که به ابوبکر،عمر و عثمان هم داده بود.
**
همه رفته بودند خواستگاری فاطمه، از اعیان، سران و اشراف. علی حیا کرده بود برود. همه اما رفته بودند که علی آمد. بدون پیغام، پسغام.
سر به زیر نشست. همه ی حرفهایش دو سه کلمه بیشتر نشد. پیامبر علی را دوست داشت، اما گفت: "باید از خود فاطمه بپرسم."
پیامبر رفت خانه، دخترش کمک کرد، عبایش را برداشت، آب آورد وضو گرفت، گفت: "علی آمده خواستگاری، جوابش را چه بدهم !؟ "
فاطمه حرفی نزد، صورتش را برنگرداند، حرفی هم نزد. پیامبر گفت: " الله اکبر، سکوتها إقرارها."
***
جمع شده بودند برای تعیین مهریه ی فاطمه. علی گفت: " دستم خالی است، چیزی ندارم به غیر از شمشیر، شتر و یک زره."
پیامبر گفت: " شمشیرت را برای جنگ لازم داری. شتر را هم برای آب کشی و مسافرت. می ماند زره."
زره را فروخت 400 درهم. یک دست لباس کتانی، یک پوست گوسفند دباغی نشده و ... شد مهریه ی فاطمه.
****
مسجد جای نشستن نداشت، پر شده بود از زن و مرد. قرار بود عقد دختر عمو و پسر عمو خوانده شود. عقد علی بن ابی طالب و فاطمه دختر رسول خدا. همهمه ای بود پیامبر شروع کرد به صحبت. همه ساکت شدند.
قبل از خواندن خطبه گفت: " این افتخار فقط مال فاطمه است که جبرئیل صیغه ی عقدش را پیشاپیش خوانده. روبروی صف ملائکه توی آسمان چهارم."
*****
یک پیراهن و یک روسری، حوله، رخت خوابی با برگ درخت خرما، دو تا کوزه و آفتابه ی سفالی، دو تا تشک کتانی، چهار تا بالش، پرده پشمی، یک حصیر، آسیاب دستی، تشت مسی، یک ظرف و بادیه و مشک چرمی.
اصحاب با چشمان گرد شده نگاه می کردند جهیزیه ی دردانه ی پیامبر را.
******
شب عروسی وسائل فاطمه را که چیدند، علی بن ابی طالب هم اثاث آورد. جهیزیه ی داماد بود، دست کمی از جهیزیه ی عروس نداشت: " یک چوب لباسی، یک پوست گوسفند، یک متکا، یک مشک برای آب، یک الک."
*******
پیامبر گفت: " گوشت و نان شب عروسی از ما، خرما و روغن هم با علی."
پدر عروس آستینش را زد بالا. خرما و روغن را مخلوط کرد بعد هم کشک. گوسفندس سر برید، نان هم آوردند. پیامبر به دامادش گفته بود: " هر کسی را می خواهی دعوت کن. "
شب عروسی خیلی ها آمدند با دعوت و بی دعوت. پیامبر گفت: " خدا به غذا برکت می دهد. "
چهار هزار نفری از ولیمه ی عروسی خوردند. پیامبر چند طرف غذا هم برای همراهانشان پر کرد. یک کاسه هم گذاشت برای عروس و داماد.
********
پیامبر سفارش کرد عطر بیاورند برای عروس. ام سلمه عنبر آورد و گلاب.
گلاب، عرق پیشانی رسول خدا.
عنبر، چکیده شده از بالهای جبرئیل.
از فاطمه گرفته بود.
*********
سر به زیر نشسته بودند، به هم نگاه نمی کردند، شب عروسی شان بود.
پیامبر نشست روبروی هر دوشان.
رو کرد به علی گفت: " فاطمه، خوب زنی است."
بعد به فاطمه گفت: " علی، خوب شوهری است."
بسم الله گفت و دست هایشان را گذاشت توی دست هم. گفت: " خدا مبارک کند این ازدواج را."
**********
شب عروسی. پیامبر که رفت، تنها که شدند، چهار دیواری کوچکشان را سکوت پر کرد. حالا دست زهرا توی دستش بود. شانه های فاطمه لرزید و اشک روی صورتش سر خورد پایین.
دلیلش را که پرسید، فاطمه گفت: " فکر می کنم به خودم و به آخر عمرم. امروز از خانه ی پدرم به خانه ی تو آمدم، فردا هم از اینجا به طرف قبر می روم."
شب اول ازدواج ایستاده بود با عروسش به نماز.
چهارده خورشید و یک آفتاب
الهه زمان وزیری _ مهر السادات معرک نژآد
نشر قلمستان
...
سلام
باز شب شد، شبی متفاوت، بخصوص واسه ما شیعه ها، شبی که می گن شب شهادته اماممون هست، ...
چطور میشه حق این شب رو ادا کرد ، با نوار مشکی مورب گوشه تصویر تلوزیون ؟
با پخش چند تا کلیپ مداحی و گاهاً روضه ؟
ما ها چقدر نسبت به امام هامون شناخت داریم ؟ قدری هست که بتونیم کمی از فضائلشون رو بگیم ؟
دوستی می گفت، یکی از آشناهای زردشتیش ازش سوالی در مورد امام جواد کرده، اونم توش مونده ، می گفت رفیق زردشتیش اطلاعاتش از من بچه شیعه در مورد دینم بیشتر بوده . ........... چرا ؟

*
امام رضا (ع) چهل و هفت ساله شده بودن و هنوز فرزندی نداشتن تا جانشین امامتش شود.
گروه واقفیه امامتش را رد می کردند و می گفتند: " پیامبر گفته امامان دوازده نفرند که نه نفر آنها از نسل حسین خواهد بود. علی بن موسی فرزندی ندارد پس امام هم نیست. "
محمد که به دنیا آمد دیگر بهانه ای نداشتد .
**
محمد را گرفت توی بغلش و گفت: " خداوند پسری به من داده شبیه موسی، که دریاها را می شکافت و شبیه عیسی، که خداوند مادرش را پاک و مقدس کرد و پاک به دنیا آمد. "
ساکت شد و دوباره گفت: " این بچه به ظلم کشته می شود. اهل آسمانها برایش گریه می کنند. خداوند بر دشمن او و قاتلش خشمگین می شود. قاتلش بعد از کشتن او از زندگی بهره ای نمی برد و عذاب الهی زود بر او نازل می گردد. " انگار از همان موقع می خواست حجت را بر مردم تمام کند.
***
از: علی بن موسی
به: محمد بن علی
" ابوجعفر! به من گفته اند خادمهای بخیلی داری که تو را از در کوچک خانه بیرون می برند تا خیرت به کسی نرسد. تو را به غقی که بر گردنت دارم قسم میدهم که از در بزرگ خانه بیرون بروی و همیشه در هم و دینار به همراه داشته باشی تا اگر کسی از تو چیزی خواست به او بدهی. تا خداوند به تو جایگاهی بلند بدهد. انفاق کن و از فقر نترس. "
از آن پس به جواد معروف شد .
+ امام جواد (ع) بعد حضرت علی بن موسی الرضا (ع) در سن 7 یا 9 سالگی به امامت رسیدند و دوران امامتشان مصادف بود با خلافت مأمون و معتصم عباسی .
****
نشسته بود امام را نگاه می کرد. می خواست وقتی بر می گردد مصر برای مردم از او تعریف کند. توی دلش گفت: " این بچه چطوری به مقام امامت رسیده؟ "
امام شروع کرد به حرف زدن: " کاری که خدا در مسأله امامت کرده مثل کاری است که در مورد نبوت انجام داده. خداوند می فرماید : ما یحیی را در کودکی پیامبر کردیم. و در مورد یوسف می گوید: هنگامی که به حد رشد و بلوغ رسید و چهل ساله شد به او علم نبوت دادیم. خداوند حتماً می تواند مقام امامت را به کودکی هم بدهد. "
*****
می دانست اگر امام توی مدینه بماند، برای حکومتش دردسر ساز می شود. تا همان موقع هم داشت با جلسات علمی اش مردم را به امامتش معتقد می کرد. نامه موشت وامام را به بغداد تبعید کرد تا زیر نظرش داشته باشد.
******
فهمیده بود اگر امام را آزاد بگذارد، کار حکومتش ساخته است. باید جاسوسی می فرستاد خانه امام و چه کسی بهتر از دخترش بود.
*******
مجلس مناظره ای راه انداختند. بزرگترین دانشمندشان را دعوت کردند. امام را هم. همه که جمع شدند، یحیی بن اکثم بلند شد.
مجلس ساکت شد. پرسید: " اگر کسی برای مراسم حج محرم شده باشد و شکاری را بکشد تکلیفش چیست؟ "
امام سوالش را با ده سوال پاسخ داد: " این شخص زن است یا مرد ؟ کارش عمدی بوده یا نه ؟ و ...
همه شان ساکت شده بودند و بهت زده امام را نگاه می کردند. از شندین حالتهای مسأله رنگ صورت هایشان مثل گچ سفید شده بود. فهمیدند که شکست خورده اند.
+ امام نوجوان برای مأمون شده بود استخوان گلو گیر ، می خواست امام را از اعتبار بیاندازد ، یکبار با زر و پول ، یکبار با دخترکان زیبا رو ، یکبار هم با خواننده . اما بی اعتنایی امام به زر و دخترکان مأمون را بیشتر عصبانی می کرد .
********
امام به یکی از یارانش گفت: " سی ماه بعد از مأمون فرج و گشایش حاصل می شود. "
سی ماه از مرگ مأمون گذشته بود. خبر شهادت امام را برایش آوردند.
*********
معتصم ظرف پر از انگور را داد به ام الفضل.قرار بود او کار را یکسره بکند.
ام الفضل از قصر بیرون آمد و به خانه رفت. ظرف را گذاشت جلوی امام. تعارف کرد. امام نگاهی به همسرش انداخت. خوشه ای انگور برداشت و شروع به خوردن کرد.
امام از درد به خودش می پیچید. انگورِ مسموم اثر خود را گذاشت.ام الفضل ترسیده بود. ایستاده بود گوشه ی اتاق و او را نگاه می کرد. امام گفت: " سزای کارت را می بینی. به خدا قسم به بلایی مبتلا می شوی که درمانی ندارد. "
از نفرین امام عصبانب شد. در را به رویش بست تا کسی نتواند به او کمک کند. امام با لب تشنه شهید شد .
_ تا سه روز بوی عطر کوچه های بغداد را پر کرده بود. مردم هر روز یک دسته پرنده سفید را می دیدند که بالای خانه امام پرواز می کنند و بالهای خود را باز می کنند و روی بام سایه می اندازند. به خانه امام که رفتند جسدش را روی بام پیدا کردند.
لینک دانلود مداحی شهادت امام جواد
چهارده خورشید و یک آفتاب
اکرم کرم زاده
نشر قلمستان
...
هرچی بهش می گفتم اینجور گردن نکش از پنجره بیرونو دید بزن ،زشته معلوم می شه ندید پدید هستی .
گفت: بی خیال بابا، بعد یه سال که منو آوردی این بالا کوتاه بیا ، اون دفعه اگه گردنم هم می شکست نمی تونستم پایینو ببینم ، حالا بذار یه کم دید بزنم و لذت ببرم .
گفتم هرکاری می خوای بکن ، الهی که رگ گردنت بگیره نتونی راستش کنی ...
داشت بی خیال بیرونو دید می زد اما من تو دلم چه خبر بود ، دلهره ، سیر و سرکه و از این حرفها ،
ترس از اینکه این پایینی که اینقدر"این نفسم" دوست داره از وراءِ این بال گنده بوئینگ ببینتش ممکنه بیاد تو حلقم و سر جوونی واسم هجله بذارن ...
ترسی که تازه گی ها تو این شرایط واسه ما ایرانی ها یه موضوع غیر قالب انکار شده تازه اگه بدونی این مرکبت هم مال 16و 15 سال پیشه ...
اما دیدن ابرها از این بالا یه لذت دیگه ای داشت ، بر عکس همیشه که از پایین بهشون زل می زدم .
دیدن کویر هم که دیگه نگووو ، چین و چروکهای تپه های ماسه ای کویر ، درختچه های گاه به گاه و یه رنگی و سادگیش .
یکی دو ماه پیش رفتم زاهدان ...
...
سلام
پریشب بود که اومد تو قسمت مدیریت وبلاگم و مطلب جدید و نوشتم :
""" نمی دونم چی شد یهو زد به سرم و گفتم حالا که مشکل اومدن تو قسمت مدیریتم حل شده بیام و یه مطلبکی بذارم ، اما هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد و دستی روانه ی قفسه کتاب های شعرم شد : " گریه های امپراطور "
دستی بر گرده ی کتاب بردم و صفحه ی فال :
انار
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت . فاضل نظری
خب من که زیاد سر در نمی آرم و کلا شعر را به خاطر این خصوصیت که چندین پهلو داره دوست دارم ،
ولی فکر کنم یعنی باید از فرصتهای پیش اومده تو زندگی تمام و کمال استفاده برد ، حالا اگه حلقه خالی دار رو هم دیدی بی خیال نشو .. """
اینتری زدم و به خیال ارسال ، پیغامکی اومد و رفرشی و کل چیزایی که نوشته بودم پرید ،
خب دوباره شروع کردم به تایپ :
""" نمی دونم چی شد یهو زد به سرم و گفتم حالا که مشکل اومدن تو قسمت مدیریتم حل شده بیام و یه مطلبکی بذارم ، اما هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نیومد و دستی روانه ی قفسه کتاب های شعرم شد : " گریه های امپراطور "
دستی بر گرده ی کتاب بردم و صفحه ی فال :
انار
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت . فاضل نظری
خب من که زیاد سر در نمی آرم و کلا شعر را به خاطر این خصوصیت که چندین پهلو داره دوست دارم ،
ولی فکر کنم یعنی باید از فرصتهای پیش اومده تو زندگی تمام و کمال استفاده برد ، حالا اگه حلقه خالی دار رو هم دیدی بی خیال نشو ... """
بازم به قصد ارسال نشانه ای روان ساختم که همان آش و همان کاسه بپا شد ...
حالا بعد دو شب اومدم و نوشتم :
انار
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن ! محکم قدم بردار به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت . فاضل نظری
...
سلام
داره باورم می شه هرچی فرصت تو زندگی واسم پیش می آد رو بعد از ، از دست دادن می فهمم که این یه فرصت بود ...
اللبته این مورد رو مطمئنم تو زندگی تک تک ما ها بیشتر از یه بار پیش اوومده ...
حالا این فرصت تو زندگی می تونه تو خیلی از مسائل باشه ،
تو ازدواج (ذوق نکن)*
تو کار و بار
تو درس و مدرک و....
یه مورد دیگه که یه فرصت عظیم بود و حال از دست همه مون رفت ،
دیدین می خوان یه چیز با ارزش رو از یه بچه بگیرن با یه شکلات گولش می زنن و ...
حالا هم ما ها رو با شیرینی و زرق برق عییید فطر گولمون زدن و ماه مهمونی خدا رو ازمووون گرفتن ...
ماهی که واسه گفتن عظمتش آدم تو حرف هم کم می آره .
خوش بحال اونایی که تونستن با آبرو برن در خونه ی خدا ،
خوش بحال اونایی که درک کردن شب های قدر رو ،
و خوش بحال همه اونایی که کوله باری سبک کردند از گناه ، با اشک ...
دلم واسه همه چیش تنگ می شه ، همه چیزای خوبش ...
...
سلام
از آخرین پستم تا حال دست رسیم به اینترنت محدود بود ...
تو این غیبت نه چندان کوتاه دو سفر رفتم یزد :
رفتم یزد عموم فوت کرده بود ... این خبر بده بود و سفری نه چندان جالب
و سفر بعد رفتم یزد واسه کارای فارغ التحصیلی و نهایتا شدم جزء جامعه نچندان کوچیک مهندسان عمران این ایران کوچک (کرج) اینم خبر خوبه بود .
سوره بقره آیه 216 :
* کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ
بر شما کارزار (با کفار) نوشته و مقرر شد و حال آنکه براى شما ناخوشایند است، و بسا چیزى را خوش ندارید و آن براى شما بهتر است، و بسا چیزى را دوست دارید و آن براى شما بدتر است، و خدا مىداند و شما نمىدانید.
این جمله رو حتما شنیدیم که کار دنیا بی حکمت نیست و ممکنه واسمون یه موردی پیش بیاد که تجربه هم کرده باشیم ؛ حالا هر کسی تو زمینه کاری و زندگی خودش و امّا ...
امّا من :
سه شنبه شب به خاطر نیومدن نمره پروژه با کلی حس نوستالوژیک بعد ازمدتی غلت زدن و این دنده اون دنده شدن خواب رفتم .
دم سحری نماز رو خوندم و همچنان دپرس و بی حوصله گفتم کارگاه رو بی خیال تا ١١ ،١٢ می خوابم ...
ساعت ٧:٠٠ با صدای موبایلم بیدار شدم قطعش کردم و خواستم خاموشش کنم که خواب امان به این کار نداد ...
یه نیم ساعت بعد باز با صدای موبایل بود که از خواب پریدم ؛ جواب دادم یه صدایی تقریبا آشنا بود ...
گفت: " مشهد می ری ؟ "
گفتم: " ١٠ دقیقه دیگه زنگ بزن "
سرم رو رو بالش گذاشتم و تو ذهنم بد و بیراه می گفتم بابا چه وقت زنگ زدنه ...
چند دقیقه بعد موبایلم زنگ زد و باز همون صدا :
گفت: " سلام مهدی، مشهد می ری ؟ "
گفتم: "سلام ، کی ؟ "
گفت: " فردا شب ، از طرف دانشگاه "
گفتم: " من که دانشجو نیستم ."
گفت: " مگه ١ واحد واست نمونده "
گفتم : "آره ١ واحد ... "
خب هنوز این ١ واحد سبب میشه که خودمو جزء قشر متفکر و گاها روشنفکر دانشجویی کشور بدونم ...
و این ١ واحد سبب خیر و برکتی شد و توفیق یه سفر زیارتی روزییییم شد و می دونیم که سفر های زیارتی نه به خواست ما هست و نه به همت و سعی ما ؛ بلکه اینجور جا ها تا دعوتت نکنن نمی ری ...
...
گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی پیشش اگر از ما شکایت کرده باشی
گاهی اگردر چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حکایت کرده باشی
گاهی اگر زیر درختان مدینه بعد از زیارت استراحت کرده باشی
گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تا آیینه ای را غرق حیرت کرده باشی
در سال های سال دوری و صبوری چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی
حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند گاهی نمازی را امامت کرده باشی
یا در لباس ناشناسی در شب قدر از خود حدیثی را روایت کرده باشی
یا در میان کوچه های سرد و تاریک نان وپنیر و عشق قسمت کرده باشی
پس بوده ای و هستی و می آیی از را تا حق دلها را رعایت کرده باشی
پس مردمک های نگاه ما عقیم اند تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی
نغمه مستشار نظامی
پ.ن :
امروز فهمیدم آدم با دل گشنه (گرسنه) درد قشر کم درآمد را بهتر درک میکنه .
و فهمیدم اگه خواستی یه کارمند که نه یه کمک دست خوب باشی بهتره فقط اون چیزای رو که صاحب کار بلده رو بدونی و بی خیال تئوری بازی و اللخصوص تکنولوژی باشی
و فهمیدم الکی غصه ی این دنیای کوفتی رو خوردن اصلا فایده نداره ، سعی کنیم تو هر مرحله ای که هستیم بهترین باشیم و بی خیال گذشته
و فهمیدم به اون دسته آدمایی که روزی بیست بار قول فردا صبح رو میدن نباید نگاه هم کرد .... استاد گرانقدر نمی دونم هنوز واسش صبح نشده بعد ٣۴ روز هنوز نمره پروژه ما رو رد نکرد تا این مدرک کوفتی تر از دنیا رو بگیریم .
...