شنبه هشتم آبان

می خواهم سری به پوتین هایم بزنم و ناراحتی یک هفته سراغشان نگرفتنم را از دلشان بیرون بیاورم.

مگر کاری دیگر می توانم بکنم ،قرار است اینها قریب به 15 ماه یار و همراه من باشند و قدمهایم را بشمارند ... چپ،راست،چپ، راست و...

از لنگه ی سمت چپ بیشتر دلجویی می کنم چون قرار است در امر پاکوبیدنهای من در برابر ارشدهایم همراهیم کند.

دنبال فرچه و قوطی واکسم میگردم و نمی دانم آخرین بار در کدام گوشه ای پرتاب شدند؛ آخرین باری هم که این بیچاره ها رنگ واکس را به خود دیدند شاید روز 29 مهر بود که با خیال واهی ترخیص فرچه ای قرضی را بهشان سابیدم، امام الان با قدری اضطراب منتظر فردا هستم...

فردایی که قرار است تقدیر نوشته شده ام، لحظات ماه های زیبای عمر جوانی ام رو رقم بزند.

همه چیز باید مرتب باشد. خط اتوی لباسهای زوار در رفته ام خیار پوست می کنند و برق پوتینهایم چشم گیر، وضع ظاهری میزون و بالاخره همه چی مرتبه ...

امیدوارم فردا واسم روز خوبی باشه باید برم تهران خودمو به فرماندهی انتظامی تهران بزرگ معرفی کنم واسه تقسیمات درون شهری...

 

/ 0 نظر / 19 بازدید