طبع ذات

شاید تا بحال به خود نیاندیشیده ایید ... شاید

خود را شناخته ایم ؟

به کجا روانیم و این مسیر که از کجا شروعش را نمی دانیم به کجا می رسد؟

تو تاکسی نشسته بودم و دیدم پیرمردی ریسک بزرگی میکنه و تو سایه ی پل عابر می خواد از عرض خیابون رد بشه، گفتم چه پایان تلخی می تونه داشته یاشه این مسیر زنده بودنش ...

یاد فیلم  The Evening Sun افتادم که پیرمردی از خانه سالمندان فرار می کنه و به خونه بر می گرده ولی هیچ کسی نیست .... زنش مرده و پسرش خونه را اجاره داده و نهایت فیلم پیر مرد کل وسایلی که کلی از خاطرات زندگی رو یادآور می شد رو یه جا سپرد به دست شعله های آتیش و نزدیک بود خودش رو هم بسوزونه که اگر هم می سوخت واسش فرقی نداشت...

*** یه سری از وسایل رو که به اسم یادگاری نگه داشته بودم رو ریختم بیرووون، و منتظرم تا خورشید دم غروب من هم بیاد...***

/ 4 نظر / 32 بازدید
نوستالوژی

به قول ازاده...نگو این حرفارو....من یه بارهمچین کاری کردم...پشیمون نیستما..اما خوب ...چی بگم؟

محمدصالح

بلاخره خوبه آدم يه مدت يه بار يه چيزايي رو دور بريزه.. موافقم